تبليغاتX
...میمیرم بی تو...


...میمیرم بی تو...

....گاهی اشک ، گاهی انتظار....

در عرض یک دقیقه می شه یکی رو خورد کرد

           در عرض یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت  

                 در عرض یک روز می شه عاشق شد ...  

    ولی یه عمر طول می کشه تا کسی روکه دوست داری فراموش کنی

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط aref| |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم 

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط aref| |

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط aref| |

عشق های قدیمی:

ز فراقت میسوزم
همه شب در تنهایی
به امیدی بنشستم
که تو شاید باز آیی
من اگر عاشق گشتم
به هوای تو بود
به خدا شور عشقت
دل من بربود
تب عشقت جانم را
همه شب میسوزاند
چه کسی در این دنیا
غم من را میداند؟

عشق تو زده آتش بر دلم
لحظه ای بنشین در محملم
ای شکفته در آوایم
صبح روشن فردایم
خواب خوب من رؤیاهایم
چلچراغ من خورشیدم
سایه سار من امیدم
با تبسمت خندیدم
از شکفتنت گلها چیدم

دیگرم تو مسوزان بیش از این
جان من به فدایت نازنین
لحظه ای نتوانم بی تو زنده بمانم
عاشقانه بگویم عاشقانه بخوانم
بی تو من به دو عالم سرگردانم
عاشقی سخن من جان من ز تو روشن
چون روی ز کنارم بی سامانم*

عشق های امروزی:

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش
الهی که روز وصال طوفان شه از سمت شمال
هیچی از اون روز نمونه بجز گلای پر پرش
قسم میخوردی با منی قسم میخوردی به خدا
خدا الهی بزنه تو کمرت تو کمرش
من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی
بیاد الهی خبرت ، بیاد الهی خبرش
عمرت الهی کم نشه اما پر از غصه باشه
زجرهایی که به من دادی بکشی تا آخرش
الهی که یه روز خوش از تو گلوت پایین نره
رسوای عالمت کنن اون چشای در به درش
میخام بدونم قده من عاشقته ؟ دوستت داره ؟
اینکه رها کردی منو می ارزه به دردسرش ؟
هرچی بدی کردی به من الهی اون با تو کنه
ببینی دیگری به جات رفته شده هم سفرش
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش**


* ترانه ی تب عشق علیرضا افتخاری

** ترانه ی نفرین محسن چاووشی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط aref| |

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است که به اوگفتند:فروختي؟ گفت: نخریدند ولی تمام شد. 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط aref| |

توی روزگاری که دل واسه ی شکستنه

قیمتِ طلایِ دل قدرِ سنگ و آهنه

بینِ این همه غریبه یه نفر مثلِ تو میشه

آشنایی که تو قلبم می مونه واسه همیشه

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه؟

با صبوری با منِ دلخسته سازش می کنه؟

تو نباشی نمی خوام لحظه ای رو سَر بکنم

نمی دونم بعدِ تو من کیو باور بکنم

نمی تونم نمی تونم که تو رو رها کنم

بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم؟

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط aref| |

از خدا پرسیدم چی دوست داری؟

گفت :سخاوت

دیوانه گفت: حماقت

غم گفت: ملامت

کوه گفت:صلابت

معشوق گفت: نگاهت

فدای تو که گفتی: رفاقت

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط aref| |

يك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان !
لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تو
یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی
من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه
من تعیین می کنم.. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.
کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست،نسل آینده است.
امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردابتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق
برادر کوچیکش و می بینه زیرشرو کثیف کرده و داره توی خرابي خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق
خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که
اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟
میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه:
بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست.سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت
فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته
و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل
آینده داره توی کثافت خودش دست و پا می زنه

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط aref| |


Design By : Night Skin