...میمیرم بی تو...
....گاهی اشک ، گاهی انتظار....
تو فكرت بودم كه يه قطره ديشب از چشمام جاري شد . از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ اشك گفت : آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست !!! تمام وجود دلتنگي را . چقدر جاي تو خالي است . در خانه انگار سقف پايين تر آمده و ديوارها نزديك تر شده اند . احساس مي كنم مي خواهند مرا در خويش بفشارند . چقدر تاريك است حتي وقتي كه تمام چراغ ها را روشن مي كنم . نگاه پنجره سرد است . آينه را غبار گرفته . چقدر پير و شكسته شده ام . نمي دانم چرا شمعداني ها دارند خشك مي شوند ؟ من كه مرتب به آنها آب مي دهم . شايد آنها هم تو را بهانه كرده اند . از وقتي رفته اي ، تازه فهميده ام بخشي از وجود من بودي . از وقتي رفته اي تازه فهميده ام چقدر دوستت دارم . دلم تنگست دلم برای ان همه عشق... ان همه مهربانی تنگست... ای کاش لحظه های بی ریا... لحظه های با تو بودن تمامی نداشت... یک نگاه... یک دل دریایی... شور و شوق گذشته را حسرت می خورم درنگاه تو می روید٬ ارام ارام... خوشه های درخشنده ای از ستاره... شب ارام است ولی من با چشمانی خیس می روم... باز گرد... هنوز انتظار از گونه هام می چکد و به اسمان بی ابر فکر می کنم... هنگامی که بر گونه ام اشک جاری می شود... وجودم را سبک می پندارم... تو مرواریدی هستی غلتان و رخشان که رازها را با اشکار شدنت اشکار می کنی... گریستن زیباترین ارامشم است... چرا که گرمی تو ارامم می کند... و مرا از بغض می رهاند پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
آنچنان آلوده ست بگذار که فراموش کنم. بگذار آرزو دارم بفهمي درد را . تلخي برخوردهاي سرد را . می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی . مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني . می رسد روزی که شبها در کنار عکس من . نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی . پنج قانون خوشبختي را به خاطر بسپاريد 1. قلبتان را از نفرت پاک کنيد؛ 2. ذهنتان را از نگراني ها دور کنيد؛ 3. ساده زندگي کنيد؛ 4. بيشتر بخشش کنيد؛ 5. کم تر توقع داشته باشيد زيبايي عشق به وجود نمي آورد بلكه اين عشق است كه زيبايي به وجودمي آورد من هرگز اشكهايم رابراي آبياري نهالي كه اشكهاي ديگران به پايش ريخته شده نمي افشانم
دوباره باز خواهم گشت... نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه... ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت... و چشمان تو را با نور خواهم شست... به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد... رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد... به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند... دوباره شب شد و من بيقرارم كانكت شو زود بيا.درانتظارم بيا من امدم پاي مسنجر شدم مسحور اواي مسنجر بيا هارد دلت را ببينم گلي از كنج هوم پيجت بچينم بيا ايكون نماي بينشانم كه من جز آدرس ميل ات ندانم بيا امشب كمي انلاين باشيم ويا تا صبح.تا سان شاين باشيم بيا ...... بي تو غش كرد و حتي هارد ديسكم هم كرش كرد بيا اي عشق دات كام عزيزم به پاي تو دبليوها بريزم مرا در انتظار خويش مگذار بيا اي حاصل سرچ جهاني بيا اجرا كن ان فايل نهاني بيا درد دل.تو را كم دارم امشب حدود صدمكي غم دارم امشب اگر ايي دعايت مي نمايم دعا تا بي نهايت مي نمايم اگر دعاي من همين است ويا نقل به مضمون اش چنين است : مبادا لحظه اي دي سي شوي يار جدا از آن پي سي شوي يار دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم دوست دارم عشق باشم در قلبت جای گیرم دوست دارم شمع باشم بیاد تو بسوزم دوست دارم اشک باشم زچشمانت بریزم دوست دارم هر چه هستم هر چه باشم با تو باشم دلم تنگ است برای در کنارت بودن دلم تنگ، است برای خیره شدن در چشمانت ، نازنیم نمیدانی که، نمیدانی که دیداری در وجودم آتش عشقت را برانگیخته است نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته شده ام و باری دیگر عهد دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم. هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم زمزمه میکند .. كدام عاشقانه را از آن غزال تيز پا كدام شاعرانه را ميان آن همه ريا كه عاشقانه بيقرار و اين چنين به انتظار اگرچه سخت بيش و كم تموم شد ترانه دوست دارم ....... دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید گریه ام را به حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید اینقدر آئینه ها را به رخ من نکشید اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید چشمی آبی تر از آئینه گرفتارم کرد پس کشیدن این همه دل دور و برم نگذارید آخرین حرف من اینست زمینی نشوید فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید .... !


آسمان مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه “اكنون”است.
از دياری به دياری ديگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و ياری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه، اکنون ديریست
که فرو ریخته در من، گوئی،
تيره آواری از ابر گران
چو می آميزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟
که فراموش کنم

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شب گريز از قفس
به گوش جان شنيده ای
فراتر از لب هوس
به چشم يار ديده ای
گهی تبسمی نمور
به ياد آن سپيده دم
به بغض شب كشيده ای
بدور از آن همه غرور
از آشيان بريده ای...
به پايان رسيدم
اگر گريه كردم
اگر دل بريدم
تموم شد ترانه
قلم را شكستم
به كنجي خزيدم
به ماتم نشستم
نوشتم سكوتو
صدا ميشنيدي
به هر خط شكستم
تو گفتي نديدي
مي تونستي از تب
ترانه بسازي
دلي رو كه بردي
دوباره ببازي
مي تونستي ماهو
به خوابم بياري
رو پيشوني شب
ستاره بذاري
اگر بي اجازه
تو شعرم نشستي
چرا دل بريدي
چرا دل نبستي
تموم شد ترانه
چشات غرق خوابه
سوال من از تو
هنوز بي جوابه
| Design By : Night Skin |



